الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
264
الغدير ( فارسى )
ابو اسحاق صابى ( م قبل از 380 ) مراسلات شريف رضى را به صورت كتاب در يك جا گرد آورده است . 15 - اخبار قضاة بغداد . 16 - شرح حال پدر بزرگوارش « طاهر » كه در سال 379 ، بيست و يكسال پيش از درگذشت پدر به رشتهء تحرير كشيده است . و صاحب كتاب تاريخ آداب اللغة العربية ، اين چند كتاب را هم افزون ياد كرده است : 17 - انشراح الصدر در منتخبات اشعار . من مىگويم : اين كتاب ، تأليف يكى از ادباست كه از ديوان شريف رضى گزين ساخته است ، چنان كه در كشف الظنون : 1 / 513 آمده است . 18 - طيف الخيال . مجموعهاى است كه به نام شريف رضى ثبت شده است و من مىگويم : اين كتاب از تأليفات برادرش سيد مرتضى است . 19 - ديوان شعر كه چاپ شده و آوازهاش در همه جا پيچيده است . ابن خلكان گويد : جماعتى به گرد آوردن اشعار رضى همت گماشتند و آخرين گردآورده را ابو حكيم خبرى عرضه كرده است . « 1 »
--> ( 1 ) . علامه شيخ عبد الحسين حلى ، ضمن شرح حال رضى در مقدمهء جزء پنجم حقائق التأويل كه به طبع رسيده ، مىنويسد : نشناختيم كه ابو حكيم خبرى كيست ؟ و در چه زمان بوده و نامش چيست ؟ اين سخن بس شگفتآور است ، زيرا ابو حكيم خبرى معروفتر از آن است كه نشناخته ماند . ابو حكيم ، معلم ، عبد اللّه بن ابراهيم بن عبد اللّه بن حكيم خبرى ( به فتح خاء و سكون باء ) يكى از اساتيد علوم عربى است كه در بغداد معلم بوده و خطى زيبا داشته و در فقه نزد شيخ ابو اسحاق شيرازى تعليم گرفته و در علم فرايض و حساب فايق آمده و در اين دو فن تصنيف دارد . ديوان حماسه و ديوان بحترى شاعر را با چند ديوان ديگر شرح كرده و در فن حديث از ابو محمد جوهرى و جماعت ديگر استماع حديث نموده است . وفاتش روز سهشنبه 22 ذيحجه سال 476 بوده است . دو دختر از او به جا مانده كه هردو اهل حديث بودهاند : بزرگتر به نام رابعه كه مانند پدرش بر ابو محمد جوهرى قرائت حديث نموده و كوچكتر به نام ام الخير فاطمه كه از ابو جعفر محمد بن احمد معدل و جماعتى ديگر حديث فراگرفته است و حتى سمعانى صاحب الانساب در بغداد قسمت زيادى از كتاب موفقيات زبير بن به كار را بر همين بانو قرائت كرده است . وفات او در ماه رجب سال 534 اتفاق افتاده است . حافظ ابو الفضل محمد بن ناصر بن على سلامى كه از ابو محمد جوهرى روايت مىكند ، دخترزادهء همين ابو حكيم خبرى است ، از رابعه دختر بزرگتر . ر ك : انساب سمعانى ؛ معجم الادباء ؛ بغية الوعاة .